|
فریاد بی صدا |
|
یه نفر..یه جائی... یه وقتی... تموم رویاش لبخند تو بود... پس یه وقتی...یه جائی...با یه لبخند یادش کن |
شب شد دوباره تمام غمهای عالم دارن میان سراغم دم غروب قلبم سرشار از ترسه خدایـــا دوباره یه شب دیگرو باید درد بکشم خیلی وقت پیش دوست داشتم هرچه سریع تر شب بشه اما ... دیگه شب با تمام زیبایهاش برام شده یه کابوس تنهای این شبا وقتی میان سراغمون که اونی که باید کنارمون باشه نیست و حالا دوباره گرمای این قطرات قشنگو روی چشمام احساس میکنم
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:27 قبل از ظهر توسط لیلی و مجنون |
آن لحظه که دلتنگ يارم مي شوم خود به خود هوس باران را ميکنم.... آن لحظه که اشک از چشمانم سرازير مي شود هوس يک کوچه تنها را ميکنم....
آن لحظه است که دلم ميخواهد تنهايي در زير باران بدون هيچ چتر و سر پناهي قدم بزنم...
قدم بزنم تا خيس خيس شوم ، خيس تر از قطره هاي باران.... خيس تر از آسمان ، خيس تراز درختان....
آن لحظه که خيس خيس مي شوم ، دلم ميخواهد باز زير باران بمانم ، دلم نميخواهد باران قطع شود....
دلم ميخواهد همچو آسمان که بغضش را خالي ميکند ، خالي شوم ، از دلتنگي ها ، از اين شب پر از تنهايي...
تنها صداي قطره هاي باران را مي شنوم و اشک ميريزم ، و آرزوي يارم را ميکنم....
دلم ميخواهد آسمان با اشکهايش سيل به پا کند.....
لحظه اي که آرام آرام ميشوم و ديگر تنهايي را احساس نميکنم ، چون باران در کنارم است.....
باران مرا آرام ميکند ، باران مرا از غصه ها و دلتنگي ها رها ميکند ، باران مرا به آرزوهايم نزديک ميکند.....
آن دم که باران مي باريد ، بغض غريبي گلويم را گرفته بود ، دلم ميخواست همچو آسمان که صداي رعدش پنجره هاي خاموش را ميلرزاند فرياد بزنم ، فرياد بزنم تا يارم هر جاي دنياست صداي مرا بشنود........
صداي کسي که خسته و دلشکسته با چشمان خيس و دلي عاشق در زير باران قدم ميزند ، تنهايي در کوچه هاي سرد و خالي... کجايي اي يار من؟ کجايي که جايت در کنارم خالي است.....
در اين شب باراني تو را ميخواهم ، به خدا جايت خالي خالي است.....
کاش دستان گرمت در دستانم بود ، کاش صدايت همچو صداي قطره هاي باران در گوشم زمزمه مي شد .....
تو بودي شبي عاشقانه را با هم داشتيم ، تو که نيستي مني که همان مرد تنها مي باشم قصه اي غمگين را در اين شب باراني خواهم داشت....
قصه مرد تنها در يک شب باراني ، شبي که احساس ميکنم بيشتر از هميشه عاشقم....
آري آن شب آموختم که باران بهترين سر پناه من براي رفع دلتنگي هايم است....
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 2:46 بعد از ظهر توسط لیلی و مجنون |
سال نومي شود زمين نفسي دوباره مي كشد برگ ها به رنگ در مي آيند و گل ها لبخند مي زند و پرنده هاي خسته بر مي گردند و دراين رويش سبز دوباره… من…تو…ما…كجا ايستاده اييم.سهم ما چيست؟ نقش ما چيست؟ پيوند ما در دوباره شدن با كيست؟ زمين سلامت مي كنيم و ابرها درودتان باد سال نو مبارك
+ نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 2:32 بعد از ظهر توسط لیلی و مجنون |
به شهر تو در دیاری که دیگرغریب نباشم می خواهم پارو بزنم بروم از شهر خویش دریایی نیست........ تو دریای من شو ! پرواز میکنم تنها میروم که تنهایی تنها نماند از سرزمین چشم ها می گریزم که حصار فاصله ها را بشکنم بر دو رنگی خط بطلان بکشم دوست بدارم اما عاشق نباشم در پشت میله ها مانده ام زندانم چیست ؟ خیال است یا واقعیت ؟ سرزمین آرزوها کجاست ؟ می دانم مسیری نیست .... تو راه من شو ! شاید برسم .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 5:32 بعد از ظهر توسط لیلی و مجنون |
شب سردي است ، و من افسرده.
راه دوري است ، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.
مي كنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت ،
غمي افزود مرا بر غم ها.
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر ، سحر نزديك است:
هردم اين بانگ برآرم از دل :
واي ، اين شب چقدر تاريك است
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 5:10 بعد از ظهر توسط لیلی و مجنون |
تمام هستي و وجود خويش را چو يك حباب ديده ام چه سود گر بگويمت
كه من زدوري تو هر نفس ، چو شمع آب مي شوم و اشكهاي گرم من به
دامن شب سياه مي چكد و من ميان قطره هاي چون بلور آن محبت
تورا، چو نقش سرد آرزو به روي آب ديده ام چه سود گر بگويمت تورا
به خواب ديده ام و يا كه نقش روي تو به جام پر شراب ديده ام و يك
خيال دور بيش نيستي و دست من به دامنت نمي رسد تو غافلي و من
تمام مي شوم وديدگان پر ز راز من هزار بار گفته با دلم كه من
سراب ديد ه ام ...
+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 9:54 قبل از ظهر توسط لیلی و مجنون |
من از غم ها سرودن را
به رسم شاعري دانم
وليكن خسته ام از اين
سرودن هاي بي آغاز
از اين له كردن خود در
پس هر مصرعي تكرار
من از بي تو نوشتن ها
ازاين تكرار من در من
از اين خود سوزي هر روز
ازاين گرداب تنهايي
كه چون شعري شود جاري
به روي كاغذ ي خالي
به رسم شاعري دانم
وليكن خسته ام ازاين
سرودن هاي بي آغاز
از اين خود سوزي هر روز
از اين گرداب تنهايي...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 9:20 بعد از ظهر توسط لیلی و مجنون |
سکوتم را ببین باران... می زند ؟
می بینی سکوتم را ؟
می بینی درماندگی ام را ؟
می بینی نداشتنت چه بر سر فریاد خاموشم آورده است ؟
می بینی دیگر رویایی داشتنت هم نمی تواند تن لرزه های شبانه ام را آرام کند
می بینی هق هق نگاهم چه سرد بر دیواره ی همیشه جاودانه ی نبودنت مشت
می بینی ؟
دیگر شانه هایم تاب تحمل خستگی هایم را ندارد
دیگر حتی حسرت باران هم نمی تواند حسرت نداشتن تو را کم کند
دیگر انقدر بغضم سنگین شده است که توان گریستن نیست
نمی بخشمت باران............
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط لیلی و مجنون |
بی قرارم ، بی قرارم بی قرار خسته ام از لحظه های انتظار بی قرار از این سکوت بی دلیل مانده ام در باغ های بی بهار با تو خواهم گفت : ای معنای عشق از شکوفه از شکوه چشمه سار با تو حرفی دارم از امید ها از صدای لحظه های ماندگار تو روانی پاک تر از آب ها سبز تر از باغ های بی شمار.............
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 4:20 بعد از ظهر توسط لیلی و مجنون |
سلام به دوستای گلمون یلدا بر همگی مبارک خوش بگذره و شاد باشید
+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 0:21 قبل از ظهر توسط لیلی و مجنون |
دستت را به من بسپار تا از گرمی آن وجودم را پر کنم . گوشت را به من بسپار تا زمزمه عشق در آن جاری کنم . شانه ات را به من بسپار تا آن را تکیه گاه تنهایی ام کنم . قلبت را به من بسپار تا آن را در حاله ای از نور نگهداری کنم . صدایت را به من بسپار تا مهربانیت را تدریس کنم . چشم هایت را به من بسپار تا تازگی عشق را در آن پیدا کنم . جسمت را به من بسپار تا دمادم آن را گلباران کنم . همه را به من بسپار تا معنی خواستن را یاد بگیرم . یاد بگیرم چگونه تو را بپرستم و چگونه با وجود تو در حضور عشق خود را باز یابم. ای کاشف موجودیت عشق...........
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 5:55 بعد از ظهر توسط لیلی و مجنون |
امروز تولد عشق منه از خدا میخوام همیشه واسم نگهت داره علی جون تولدت مبارک دوستت دارم عزیزم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 9:52 قبل از ظهر توسط لیلی و مجنون |
تنهای تنها در تاریکی شبها می رفتم . دستهای من از فانوس خالی شده بود .همه اندیشه هایم به ناکجا رفته بود .دست من ، انگشتان من خوشه های خشم را می فشرد . ثانیه های من از انعکاس بی کسی ام لبریز میشد . تنهای تنها بودم ، در تاریکی شب ، باور میکنی ؟ تنها . من از بی راهه غربت سفر کرده بودم . شب انتظار تنهایی مرا می کشید . ماه منتظر بود تا من تب دار گردم . دریا منتظر بود تا فانوس دریایی من راه را برای قایقران سرگشته روشن کند . ولی هیچ یک.... من می رفتم . من می آمدم . من آغاز یک تنهایی بودم . اما ناگهان !!!! تو آمدی . از کجا بر قلبم نشستی ؟ نمی دانم ... شاید از افق روشنایی . چون کنار فرود تو هنوز غبار و ذرات متراکم نور غلتان بود . دست مرا گرفتی و بردی . مرا از میان اندیشه های هیچ ، از میان تنهایی های بی پایان گذر دادی . تا در وجود معلوم خود به خویش پیوندم دهی .من دستم را با جسارت بر سراسر پیکر تنهایی خود کشیدم . دیگر وجود تنهایی ام سرد نبود . خوشه خشک خشم را که فشرده بود به باد بخشیدم . اندیشه هایم بارور شدند . اکنون در اکنون معلوم ، در آهنگ پر زمان در این ثانیه های سرد دوباره تو را می جویم . میان ما دنیایی از دانسته هاست . روشنایی شبها ، اندیشه های پر ثمر ، فراموشی دردهاست . میان ما شب های تنهایی بی پایان من ، در جستجوی توست .
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط لیلی و مجنون |
قلبم به یاد تو می تپد ، نگاهم تو را می جوید عزیزم . هنگامی که زندگی ام بر شب های تیره و تار شباهت داشت ، زمانی که مرگ را از دریچه دیدگانم به خود نزدیک می یافتم ، عشق تو در آسمان تیره و تاریک وجودم طلوع کرد ه و در افق مقدس عشق تو زندگی از دست رفته ام را باز یافتم . وجود تو ، بوسه تو ، آغوش تو ، هر کدام رشته عمر مرا به دست گرفته و طراوت و شیرینی به زندگی ام بخشید . این را بدان که قلب و جان من ، دیده و روح من به آرزوی تو زنده خواهد بود .
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 2:15 بعد از ظهر توسط لیلی و مجنون |
سلام به همه شما دوستای گلمون عید سعید قربان رو به همتون تبریک میگیم. شاد باشید و موفق
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 1:49 بعد از ظهر توسط لیلی و مجنون |